ایستاده ای... رو به فرداترین نقطه خاک...
می شوید صبح، چشم پر خواب تو را...من آرمیده بر گودترین گوشه عمر...
زنجره شوید تن خود را در بال ابر سیاه ...پنجره می پاشد عطر نفسش را به خنکای دیوار اتاق...
میخندی خود به خود از پس پیچک خاطره ها..
خیز برمی داری که کوتاه کنی فاصله را...
نمی دانی که تو خواهی و نخواهی می بری تا اوج ،تن حوصله را...
شاید این بار عینک بزنی وسعت خمیازه کوچه را...
حال دانی...که من گرم تنم؟ دانی که من عشق دورها را آبستنم؟
نه! ندانی که من داغ است تنم... به من دست نزن... که من خود تابستان است تنم...
Authors

